![]() |
![]() |
|
| به گوش من تنها دو صدا آشناست....صدای پای تو که می روی صدای پای مرگ که می آید |
|
(( بنام او که همیشه امضا ء یش محفوظ است ))
وقتی آسمون ، چمدون نارجی اش را بدست می گیره دلمون می گیره ......................... وقتی دلمون گرفت گرفت گرفت می دونیم وقت رفتنه ........................ و می ریم بخاطر اونکه همه چیزهای عزیز تر باید بمانند همیشه کسی می رود تا چیزی بماند کسی می رود تا زندگی رنگ و طعم چای مانده بدون قند !!! بدهد ____ تلخ ، سوخته اما عزیز دل ! من درد تو را آسان از دست ندهم دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که این درد به هزاران درمان ندهم _ تقدیم به کسانی که به هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند. امشب باران به میهمانی چشمانم آمده است. خسته ام از همه کس و از همه چیز حتی از نفس کشیدن امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم _ ای وای ، در این دار فنا خستگی ما چیزی نبود ، جز غم دلبستگی ما چون ساعت رفتن برسد ، الفت هستی صد پاره شود ، با همه پیوستگی ما ما جمله ، اسیران من و مائی خویشیم اینجا ست ، همان علت صد دستگی ما افسوس ، که با قید تعلق خبری نیست زآزادگی مطلق و وارستگی ما نیک و بد تقدیر ، که تغییر پذیر است تعبیر شود، پستی و برجستگی ما این عقربه تند زمان است ، که خندد بر راه دراز و قدم آهستگی ما در عین جوانی ، بشگفتند یکایک پیران جهان ز بشکستگی ما _ دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز همه خفتن به غیر از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه دیوانه در از است هنوز گرچه بیگانه زخود گفتم دیوانه دل چاره عاشق کش بیگانه نواز است هنوز _
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 20:28 توسط بر باد رفته |
|
|
وقالَ عَلَیُهِ السَلام: ألِغنی فیِ الُغٌرًبَةِ وَطَن ، والفَقر فیِ ألوَطَنِ غربة. امام علی علیه السلام (درباره دارئی و بیچیزی ) فرموده است : دارئی (برای شخص ) در غربت ، وطن و میهن است (زیرا بواسطه آن همه اظهار دوستی و آشنائی کنند) و بی چیزی در وطن غربت است (زیرا بر اثر آن همه از شخص دوری می کنند). |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:49 توسط بر باد رفته |
|
شنیدم چو قوی زیبا بمیرد فریبنده زادو............. بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه دوری و تنها بمیرد درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی برآنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم درآغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش بگشای که می خواهد این قوی زیبا بمیرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:29 توسط بر باد رفته |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:33 توسط بر باد رفته |
|
|
برسنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنوسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود برسنگ قبرمن بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر ، تیشه دسته بود برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:30 توسط بر باد رفته |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:51 توسط بر باد رفته |
|
|
اگر از حالم بپرسی گوییم که : هی حالمان بدنیست غم کم می خوریم کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم . آب می خواهم! سرابم می دهند.عشق می ورزم عذابم می دهند. آفتاب !!!!خنجری برقلب بیمارم زدند ِ بی گناهی بودم ودارم زدند. دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم ِ نامردمی پشتم شکست . سنگ را بستند و سگ آزاد شد ِ یک شبه بیداد آمده وداد شد . عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه ای بر ریشه ی اندیشه ام.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:49 توسط بر باد رفته |
|
|
در اتاقی که به اندازه يک تنهايست
دل من ِ که به اندازه يک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زيبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها................................... که به اندازه يک پنجره می خوانند آه........................سهم من این است !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:47 توسط بر باد رفته |
|
|
در تواف شمع می گفت این سخن پروانه ای سوختم زاین آشنایان ای خوشا بی گانه ای بلبل از شوق گل و پروانه از دیدار شمع هر یکی سوزد به نوعی در غم جانا نه ای گر اسیر خط و خالی شد دلم عیبش مگیر مرغ جایی می رود که آنجاست آب و دانه ای عاقلانش باز زنجیر دگر بر پا نهند روزی از زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار باش که از ما هم افتد در جهان افسانه ای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:45 توسط بر باد رفته |
|
|
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی
چو در حضور تو این ما کفرراه ندارد چه مسجدی چه کرشتی چه طاقتی چه گناهی پیوسته از آن سلسله مو می ترسم زان زلف خوش و روی نکو می ترسم ترسیدن هر که هست از چشم بد است بی چاره من از چشم نکو می ترسم آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنیم تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنیم همچو فرهاد بود کوه کنی پيشه ما کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما بهر جرئه می منت ساقی نکشیم اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط بر باد رفته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|